تبليغاتX
غربت نامه
 
غربت نامه
 
 
تومیپرسی زمن حال دل غمدیده ات چون شد..........دلم شدخون وخون شدآب وآب ازدیده بیرون شد
 

 

تقدیم به کسی که ناله هایم رانشنیدوچشمان بارانی ام راندید.

به کسی که عشق را باپول معاوضه کرد

وهرگز به صداقت دستانم نیندیشید.هرکجاهست خدایا به سلامت دارش.

راه بـی عبـور

روزی میـای سـراغ مـن کــه رفتـه ام زدست تـو

فـدای مهـربــون دلـت هستیـم فـدای هست تــو

روزی میـای کــه دیگـه مــن مسـافـرشهـر غمم

چشـاتـو گـریـون می کنی اونـروز بــرای ماتــمـم

روزی میـای کـه پــرشده کـاسه رنـج وصبـر مـن

گـلاب اشکـت میپـاشی تــو روی سنگ قبـرمــن 

روزی میـای بادستـه گـل سرمـزارم مـی شینی

خــوش آمـدی میگـم ولی دیگـه منـو نمی بـینی

روزی میـای عـزیـز مـن کـه عاشقت مـرده دیگـه

آرزوی داشتـن تـــو بــا خـود بـه گـور بـرده دیگــه

روزی میــای کـه دیگـه مـن خـالی زهر بـرو بیـام

بـه سیـــنه صدهــا آرزو رو دست ایــن اهـلـییــام

روزی میــای و میبینی عشـقو بهت نشون میــدم

اومــدنت دیـره ولی مـن عاشـقونه جـون می دم

روزی میـای خـوش آمدی به قبـرسوت وکـور مـن

خــوش آمــدی رهــگـذرم بــه راه بـی عبـور مــن

روزی میـای پـامی ذاری به قبر (خاکـی) و غمیـن

می بینی جـام چه خـالیه کـم شـدم ازروی زمیـن

 

یدالله کریمی نژاد(خاکی اهلی)

دبی ۵/۴/۲۰۰۹

 |+| نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت   توسط یدی  | 

 

نمایشنامه چیست ؟

 

نمایشنامه متن نگارش یافته ادبی – نمایشی است که برای اجرای روی صحنه تئاتر یا خواندن نوشته می شود.

« نمایشنامه » ژانر یا نوع ادبی خاصی است که با «داستان » تفاوت دارد، عناصر و ابزارهای نمایشنامه نویسی فراتر از داستان به کار گرفته می شوند.آنچه در داستان «بیان » و          « توصیف» می شود، در نمایشنامه باید «دیده» و « تصویر» گردد.

حتماً این ضرب المثل عامیانه را شنیده اید که می گوید:

شنیدن کی بود مانند دیدن ؟             زلیخا گفتن و یوسف شنیدن !

آری نمایشنامه نویس، متنی را برای دیده شدن، اجرا و تصویر نمودن عینی وعملی روی صحنه می نویسد . در حقیقت « نمایشنامه » نقشه و طرح کامل و جامع مهندسی برای ایجاد ساختمان نمایش روی صحنه است که همه ی جزییات و جوانب آن در نظر گرفته می شود.

علاوه بر جنبه ذاتی و جوهری، شکل ظاهری نگارش نمایشنامه نیز با نگارش داستان فرق دارد.

 

« نمایشنامه نویسی » به شکل امروزی در ادبیات کشور ما جوان است و سابقه طولانی ندارد و در مقایسه با سایر انواع ادبی مثل، داستان  نویسی ، شعر ، مقاله نویسی ، قطعه نویسی و .. گسترش نیافته است!

هر چند ما در شکل سنتی دارای نمایشهای با شکوه همچون نمایش تعزیه ایرانی ( شبیه خوانی)، پرده خوانی، نقالی، خیمه شب بازی ، سیاه بازی و سایر انواع نمایشهای آیینی و عامیانه هستیم ، اما متن اینگونه رفتارهای نمایشی اغلب « فی البداهه » ، شفاهی و یا شکلی از نسخه های شعرگونه نمایشی بوده است و با نمایشنامه نویسی امروزی متفاوت است. در ادبیات ملی و مذهبی ما نظیر شاهنامه فردوسی، مثنوی معنوی مولوی، بوستان و گلستان ، سعدی ، منطق الطیر عطار نیشابوری، قصص الانبیا و قصه های قرآن کریم   و ... قابلیت های نمایشی با شکوه وجود دارد که در قالب « نمایشنامه » ، نگاشته شوند، نوع جدید ادبی یعنی « نمایشنامه ایرانی » بوجود می آید که از جهت ارزشهای محتوایی و موضوعی سرآمد ادبیات جهانی است.

 

 


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388ساعت   توسط یدی  | 
محبت را تفسیری است که در هیچ دفتر نگنجد
جز دل آدمی
بنده را عطییه ای است که اگر تمام ذرات عالم در کفه ترازویی گذارند
و دل را در کفه دیگرهر گز برابر بیاید
چرا...
که خدا را در دل آدمی توان دید

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه سی ام بهمن 1387ساعت   توسط یدی  | 
خوب رو یان جهان رحم ندارد دلشان
                    

    باید از جان گذرد هر که شود مایلشان
                                  

    روزی که سرشتند زگل پیکرشان
                                       

   سنگ اندر گلشان بود همان شد دلشان

                        *****

خوشا مرغی كه در كنج قفس با یاد صیادش

                                                چنان خرسند بنشیند كه پندارند آزادش

نمی گویم فراموشش مكن ، گاهی به یادآور

                                                اسیری را كه می داند نخواهی رفت از یادش

                             ******

نمی گیرد کسی جز غم سراغ خانه ی ما را

به زحمت جغد پیدا می کند ویرانه ی ما را

از آن شادم که می آید غمش هر شب به بالینم

چه سازم گر که غم هم گم کند کاشانه ی ما را

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه سی ام بهمن 1387ساعت   توسط یدی  | 
 

نگو بار گران بودیم و رفتیم

نگو نامهربان بودیم و رفتیم

نگو اینها دلیل محكمی نیست

بگو با دیگران بودیم و رفتیم

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه سی ام بهمن 1387ساعت   توسط یدی  | 

آدمک آخر دنیاست،بخند --- آدمک مرگ همین جاست،بخند

آن خدائی که بزرگش خواندی --- به خدا مثل تو تنهاست،بخند

دست خطی که تو را عاشق کرد --- شوخی کاغذی ماست،بخند

فکرکن درد تو ارزشمند است --- فکر کن گریه چه زیباست،بخند

صبح فردا به شبت نیست که نیست --- تازه انگار که فرداست،بخند

راستی آنچه به یادت دادیم --- پر زدن نیست که درجاست،بخند

آدمک نغمه ی آغاز نخوان --- به خدا آخر دنیاست،بخند

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه سی ام بهمن 1387ساعت   توسط یدی  | 
ای عشق مدد کن به سامان برسیم

چون مزرعه ای تشنه به باران برسیم

یا من برسم به یار، یا یار به من

یاهر دو بمیریم و به پایان برسیم

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه سی ام بهمن 1387ساعت   توسط یدی  | 
در ان هنگام که دستان نسیمی سرد

ز روی سنگفرش هر خیابان

می برد پوسیده برگی زرد

در این اندیشه می مانم

اگر روزی بیفتم از دو چشمانت

کدامین باد خواهد برد ؟

تن زرد فروپاشیده من را

نمی دانم پس از مرگم

که آید بر مزار من که بنشیند به سوگ من

سیه چشمی سیه بر تن کند یا نه

 ولی سوگند به جان دلبرت سوگند

مرا هم یاد کن آن شب

که من در زیر خاک سرد

تنهای تنهایم

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه سی ام بهمن 1387ساعت   توسط یدی  | 
یک روز سوراخ کوچکی در یک پیله ظاهر شد . شخصی نشست و چند ساعت به جدال پروانه  برای خارج شدن از سوراخ کوچک ایجاد شده در پیله نگاه کرد .

سپس فعالیت پروانه متوقف شد و به نظر رسید تمام تلاش خود را انجام داده و نمی تواند ادامه دهد.

آن  شخص تصمیم گرفت به پروانه کمک کند و با قیچی پیله را  باز کرد. پروانه به راحتی از پیله خارج شد اما بدنش ضعیف و بالهایش چروک بود.

آن شخص باز هم به تماشای پروانه ادامه داد چون انتظار داشت که بالهای پروانه باز،

گسترده و محکم شوند و از بدن پروانه محافظت کنند.

هیچ اتفاقی نیفتاد!

در واقع پروانه بقیه عمرش به خزیدن مشغول بود و هرگز نتوانست پرواز کند.

چیزی که آن شخص با همه مهربانی اش نمی دانست این بود که محدودیت پیله و تلاش لازم برای خروج از سوراخ آن ،راهی بود که خدا برای ترشح مایعاتی از بدن پروانه به بالهایش قرار داده بود تا پروانه بعد از خروج از پیله بتواند پرواز کند.

گاهی اوقات تلاش تنها چیزیست که در زندگی نیاز داریم .

اگر خدا اجازه میداد که بدون هیچ مشکلی زندگی کنیم فلج می شدیم ،به اندازه کافی قوی نبودیم و هرگز نمی توانستیم پرواز کنیم .

 

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه سی ام بهمن 1387ساعت   توسط یدی  | 
طوفانی بود سخت سرد و سخت بنیان کن

حصار ها فرو انداز و نه برگ و شاخه که گفتگوی از برکندن ریشه و بن بود

این به عمری گذشت ار چه چند دیده بر هم زدن نبود شاید

گویی نه آذرخش که شکست آسمان بود

گویی نه باران که سیل

نه هر چه در نظر آید که فراتر از آن

.....

این همه بگذشت

.....

به چند روز پس از آن

نسیمی می وزید

گلی تازه از میان آوار سر برآورد

شادمان از اثر شبنم برگ نخستین

با نگاهی اندیشناک و اسف آلود به دور خود نگریست

آهی کشید که

کاش این درخت همجوار نیز می دانست زندگانی چه زیباست

اگر او را چنین آگاهی بود

هرگزش آیا شاخ و برگ خویش این گونه می شکست

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه سی ام بهمن 1387ساعت   توسط یدی  | 

نیمه شب بود و غمی تازه نفس،

ره خوابم زد و ماندم بیدار

،ریخت از پرتو لرزنده ی شمع،

سایه ی دسته گلی بر دیوارهمه گل بود

، ولی روح نداشت!

سایه ای مضطرب و لرزان بود،

چهره ای سرد غم انگیز وسیاه،

گوییا مرده ی سرگردان بود

.شمع خاموش شد ازتندی باد

،اثر از سایه به دیوار اند.

کس نپرسید: کجارفت؟که بود؟که دمی چند در اینجا گذراند!

این منم خسته در این کلبه ی تنگ

 جسم  درمانده ام از روح جداست!

من اگر سایه ی خویشم ، یا رب

،روح آواره ی من کیست ؛ کجاست؟     

                                           فریدون مشیری

 |+| نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387ساعت   توسط یدی  | 

 خداحافظ برایت حرف زیبایی است

 نمی خواهی بدانی

در دل این خسته ی عشقت چه غوغایی است

 و یا من زیر آوار غم رفتن چه خواهم شد؟

برو  زیبا

برو تنها

میان نامه هایت می نوشتی

زندگی زیباست

   و من هم زندگی را در تو می دیدم      

برو استاد خوبی ها

به من درس وفا دادی

خیالی نیست

درد بی تو بودن را

تحمل بهترین راه است

و من هم خوب فهمیدم وفا

یعنی 

خداحافظ...

 |+| نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387ساعت   توسط یدی  | 
دل من تنها بود
دل من هرزه نبود
دل من عادت داشت
که بماند يک جا
به کجا؟
معلوم است
به در خانه ي تو
دل من عادت داشت
که بماند آن جا
پشت يک پرده تور
که تو هرروز آن را
به کناري بزني
دل من ساکن ديوارو دري
که تو هرروز از آن مي گذري
دل من ساکن دستان تو بود
دل من گوشه يک باغچه بود
که تو هرروز به آن مي نگري
دل من راديدي؟
ساکن کفش تو بود
يادت هست؟

....

 |+| نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387ساعت   توسط یدی  | 

 

آب یا کولا؟


همه ما شنيده‌ايم كه نوشابه‌های گازدار برای سلامتی مضر است،
 اما آيا می‌دانيد:
در بسياری از ايالتهای آمريكا، مامورين پليس راه دو گالن كوكاكولا در صندوق‌عقب ماشينشان دارند تا در صورت تصادف رانندگی، خون را با كمك آن از جاده پاك كند.

اگر تكه‌ای از گوشت گاو را در يك كاسه كوكاكولا قراردهيد، پس ازدو روز ناپديد می‌شود.

برای تميز كردن توالت: يك قوطی كوكاكولا را داخل كاسه توالت بريزيد و يك ساعت صبر كنيد، سپس با آب پر فشاربشوييد. اسيد سيتريك موجود در كوكاكولا لكه‌ها را از سطوح چينی می‌زدايد.
برای برطرف‌كردن لكه‌های زنگ از سپر آب‌كرم كاری شده اتومبيل: سپر را با يك تكه كاغذ (فويل) آلومينيوم مچاله‌شده آغشته به كوكاكولا بساييد.
برای تميز كردن فساد قطبهای باتری اتومبيل: يك قوطی كوكاكولا را روی قطبها بريزيد تا با غليان كردن، آن را تميز كند.
برای شل كردن پيچ و مهره‌های زنگ زده: تكه‌ای پارچه را كه در كوكاكولا خيس شده است برای چند دقيقه بر روی پيچ و مهره قرار دهيد..
برای پختن گوشت ران آبدار: يك قوطی كوكاكولا را داخل ماهی‌تابه خالی كنيد، گوشت را لای كاغذ آلومينيوم بپيچيد; و داخل ماهی‌تابه بپزيد. سی دقيقه قبل از اتمام پخت، كاغذ آلومينيوم را باز كنيد، و آب گوشت را با كوكاكولای داخل ماهی‌تابه مخلوط كنيد تا سس قهوه‌ای رنگ عالی‌ای به دست آيد.
برای پاك كردن چربی از لباسها: يك قوطی كوكاكولا را داخل ماشين‌لباسشويی پر از لباسهای چرب خالی كنيد، پودر لباسشويی اضافه كنيد و ماشين را روی دور عادی روشن كنيد. كوكاكولا به تميز شدن لكه‌های چربی كمك می‌كند.
كوكاكولا همچنين بخار آب را از روی شيشه اتومبيل تميز می‌كند. (در مناطق سرد و مرطوب، مثل Midwest درشمال ايالات متحده آمريكا، گاهی اوقات شيشه جلوی اتومبيل از بيرون بخار می‌كند كه با برف‌پاك‌كن پاك نمی‌شود


 و جهت اطلاع شما:
ماده موثر كوكاكولا اسيد فسفريك با برابر2.8 است PH

   اسيد فسفريك ناخن را در مدت حدود ۴ روز حل می‌كند

همچنين كلسيم را از استخوانها می‌زدايد و عامل اصلی افزايش روز‌آفزون پوكی استخوان است.
برای حمل محلول كوكاكولا (محلول غليظ شده)، كاميونهای حامل بايد از علامتهای ويژه "مواد خطرناك" كه برای حمل مواد به‌شدت خوردنده در نظر گرفته شده است استفاده كنند.(يكی - دوماه قبل يك كاميون حامل محلول غليظ شده نوشابه در سد قشلاق اطراف سنندج كه آب شرب اين شهر را تامين می‌كند، سقوط كرد. )
توزيع‌كنندگان كوكاكولا بيش از ۲۰ سال است كه از كوكاكولا برای تميز كردن موتور كاميونهای خود استفاده می‌كنند.
 |+| نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387ساعت   توسط یدی  | 

 **مولانا :گشاده دست باش جاری باش کمک کن (مثل رود)
      باشفقت و مهربان باش (مثل خورشید)اگر کسی اشتباه کرد آن را بپوشان (مثل شب)

بخشش و عفو داشته باش (مثل دریا)اگر می خواهی دیگران خوب باشند خودت خوب باش (مثل آیینه)

وقتی عصبانی شدی خاموش باش (مثل مرگ)متواضع باش و کبر نداشته باش (مثل خاک)

انيشتين: اگر  انسان ها در طول عمر خويش ميزان كاركرد مغزشان يك ميليونيوم معده شان بود اكنون كره زمين تعريف ديگري داشت.

 |+| نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387ساعت   توسط یدی  | 

 

 

اشاره:

ريچارد فورمن Richard Foreman (         ـ 1937) كارگردان و نظريه‌پرداز برجسته آمريكايي است كه در سال 1968 "تئاتر هستي شناسانه ـ متشنج" (Ontological Hysteric Theater) را تاسيس كرد، او يكي از هنرمندان پيشرو در دهه شصت ميلادي است كه پيوندهايي با نگرش‌هاي جان كيج، مرك كانينگهام و گروه تئاتر وستر دارد. بين سال‌هاي 1979 تا 1985 شعبه‌ايي از تئاتر فورمن در پاريس تاسيس و تحت حمايت‌هاي مالي دولت فرانسه قرار گرفت. موسسه او واقع در East Village در موسسه كليساي"سنت مارك" نيويورك، طرح‌هاي نوين فورمن و همچنين نمايشنامه‌هايي را غالباً به مدت 16 هفته در زمستان به اجرا مي‌گذارد. فورمن آثاري مانند اپرا، نمايشنامه‌هاي كلاسيك و آثار معاصر را نيز در سراسر جهان كارگرداني كرده است.

روش و سبك نوشتار فورمن در نمايش، پديدآوري گفت‌وگوهاي منقطع و پاره پاره‌ايي است كه در طول تمرين فرديت خطوط نمايش را به فرديت اجرا كننده متصل مي‌كند. نوشتارهاي وي چهارچوب‌هاي روايتي و شخصي را ناديده گرفته و نقض مي‌نمايند و در عوض فرايندي از چرخش انرژي‌هاي رواني و كلامي را ايجاد كرده كه مي‌توانند به بازتركيب الگوهاي گوناگون بپردازند. در اين نگاه، كلام تبديل به وجهي از صحنه نگاري(Scenography) مي‌شود. تئاتر فورمن نمونه هنري است كه در جهت يك طراحي كامل از كلسيوني تئاتري بهره مي‌برد. در اين جايگاه فورمن با هنرمنداني چون، تادئوس كانتور، ادوارد گوردن گريك و رابرت ويلسون هم پيوندي دارد. اين هنرمندان نيز از كلام به شكل عنصري در خدمت صحنه نگاري بهره مي‌برند.

از آثار متاخر فورمن مي‌توان به"هتل بهشت" (1998)."نيچه، پسر بد" (2000) و"اينك كمونيسم مرده است" (2001) اشاره كرد. بسياري از عناصر و اشياء صحنه‌اي در توليدات فورمن از سمساري‌ها تهيه مي‌شوند. فورمن در تلاش است كه به صورتي عمدي تفكر راحت طلبانه و مرفه تئاتري را برهم زند. از ويژگي‌هاي آثار فورمن طراحي صحنه و تالار متقاطع و ايجاد وقفه در ديد مخاطب است كه پيامدش توهمي تئاتري است. تماشاگر فورمن مانند تماشاگر برشت است. در تئاتر فورمن مخاطب بايد لحظه حضور در تئاتر را در خاطر داشته باشد و به اين درك برسد كه اعمال ذهنيِ هنرمند است كه ابعداد سه گانه(زمان، مكان و فضا) حضور را به وجود آورده است.

در آثار فورمن تماشاگران بايد حضوري مستمر داشته باشند به گونه‌اي كه در نمايشگاه هنرهاي معاصر شركت دارند. در اين نوشتار، وي چند نمونه از راهبردهاي خود را مشخص مي‌كند و ارائه مي‌دهد.

سخني با مخاطبان

متن و نحوه نوشتاري فورمن مملو از دلالت‌هاي ضمني و ابهام است. پيچيدگي‌ها و گره‌هايي كه در هنگام ترجمه به هيچ عنوان نبايد واگشايي و ساده سازي شوند. نگاه داشت خط اصلي كه زبان مبداء را به زبان مقصد مرتبط مي‌كند در ارجحيت قرار دارد. به هيچ وجه اهميتي ندارد كه خوانندگان چنين متوني مترجم را به پيچيده كردن متهم كنند. وظيفه مترجم ارسال دلالت‌هاي مفهومي و ضمني اثر است؛ اثري كه خود، واجد پيچيدگي‌هاست. فورمن پيچيده مي‌نويسد و مترجم، حق ساده سازي متن وي را ندارد.

***

چگونه نوشتن يك نمايشنامه

ريچارد فورمن

ترجمه: عليرضا اميرحاجبي

چگونه نوشتن يك نمايشنامه(درواقع من روش خود را مي‌گويم. ولي اگر شما شخص مورد نظر باشيد، در حال گفتن مطلب به شما نيز هستم.)

گونه‌اي از زيبايي را بيافرينيد كه جايگزيني در محيط نداشته باشد(زيبايي، ماجراجويي، قصه‌هاي عاشقانه، رويا و نمايش. همه اين موارد به اين اميد است كه سرحال، متفكر و مهربان‌تر بازگرديد، شما را از جهان واقعي، خارج كرده و به درون خود مي‌برند.)

ولي بيشتر

شكاف‌هايي را در امر نازيبا به وجود آوريد يا اين كه، دقيقاً به ساختار نازيبايي و وجودش بنگريد. و به ياد داشته باشيد كه ساختار همواره تركيبي است از

چيز(Thing)

و

درك آن

و به نكته‌هاي كوچك، شكاف‌ها، انفصال‌ها و مكان‌هاي نامتعين درون  آن توجه كنيد(امر نازيبا)

مكان‌هاي نامعين همان مكان‌هايي هستند كه بايد زيبايي را در ميان امري كه تا پيش از اين نازيبا اطلاق شده، به وجود آورد.

زيرا زيبايي مطرح شده در ذهن(كه صرفاً زيبايي است) مي‌تواند هم خود را در زيبايي پيشين بيابد و هم قادر به تسخير قلمروهاي نوين است.

اما تا زماني كه امر زيبا در ميان امر از پيش نازيبا اطلاق شده قرار داشه باشد نمايشِ خواستِ زيبايي مي‌تواند خود يك كنش خالص باشد. خلوصي كه در جهت عكس ارزش‌ها و يا روش‌هايمان است. (اين خود واجد اهميت راهبردي زيادي است اما آفرينش‌هاي هنري تمايل به عريان شدن دارند.)

در پي يافتن"امر از پيش اطلاق شده نامعين" شكاف‌هاي نامشخص در چشم‌اندازي"هنوز زيبا قلمداد نشده" باشيد. اين مشاركتي بين دريافت‌هاي ذهني و جهان است. به دنبال گسترش شكاف‌ها(gaps) باشيد و سپس در ميان‌شان بزرهايي بكاريد.

شكاف‌ها را پر از گُل كنيد كه گياهان سراسر چشم‌انداز را پوشش مي‌دهند. اين مسئله جهت نگرش به ماده نازيبايي كه قبل از اين پيش زمينه بوده و اينك پس زمينه... و نيز براي زيبايي به مثابه كنشي خلاق كه در ميان"امر از پيش مطرود فرض شده" ظاهر مي‌شود، به مانند يك حكم است.

***

لذت، لذت است.

لذت با هر آن چه كه برايمان لذت بخش است، ما را هدف قرار مي‌دهد.

آيا مي‌توان از نيرويي كه با آگاهي هدف‌گيري و انتخاب شده، استفاده نظارت شده‌تري ببريم تا بدين وسيله بتوانيم واجد يك مصداق عيني(Object) شويم؟ مصداقي كه نيروي لذت آفرين را تحريك كند؟

البته مي‌توانيم. اين يك وظيفه است ـ كشف چگونگي نظارت، در اختيارگيري و گزينش. در اين جا مصداق عيني كه برانگيزاننده امر لذت بخش است، چگونگي را نيز شامل مي شود. (مصداق عيني لذت بخش آن چيزي است كه مقدار"آري گويي" ما را تا حد زيادي افزايش داده و بدين سان سرمايه پايان ناپذيري از سوختِ لذت(delight-fuel) را در اختيارمان قرار مي‌دهد.

بگذاريد بپذيريم كه معمولاً از غروب آفتاب لذت برده و ديدن جسد لذتي را در ما ايجاد نمي‌كند. اما اگر جسد را درون يك تركيب بندي مناسب قرار دهيم، بايد گفت كه از كل تركيب بندي كه جسد نيز جزئي از آن است لذت مي‌بريم. بنابراين با اين كه هنوز جسد براي ما لذت بخش نيست، از چيزي لذت مي‌بريم كه جسد بخشي از آن است. وظيفه هنر يافتن آن چيزي است كه تاكنون لذتي را به ما اهدا نكرده و سپس، وارد كردن آن در تركيبي كه نهايتاً منجر به لذت شود. تركيب بندي نيازي بدان ندارد كه شامل احساسات مورد انتظار شود يا به تعريف خود يا يك اثر هنري بپردازد.

تركيب بندي شايد زمينه‌اي است براي جاي دادن؛ جاي گيري يك ماده خاص. در اكثر هنرهاي امروزين، زمينه ـ تركيب بندي ميراثي است بر جاي مانده از تاريخ هنر غرب. شايد در تئاتر كه همواره در پشت زمان قرار گرفته، سوالي مطرح شود كه:«ما، چه چيزي براي افزودن به تركيب بندي در دست داريم كه بي‌ارزش نشده باشد؟» و سوالاتي از اين دست. بسياري در تئاتر چنين سوالاتي مطرح و به همين روش عمل مي‌كنند. دليل ديريابي و استثنايي بودن تئاتر نيز در اين جاست. مشكلات تئاتر از زماني آغاز مي‌شود كه مخاطب بدون علاقه به هنر، صرفاً به دنبال سرگرمي است؛ بدين معني كه تماشاگران تئاتر از چيزي لذت مي‌برند كه از قبل، آن را لذت بخش يافته باشند. واكنش آنان به الحاق ماده‌اي جديد كه تاكنون آن را غير لذت بخش مي‌ناميدند، در تركيب بندي عموماً منفي است؛ زيرا چنين مخاطباني جهت درك اشيا تربيت شده‌اند و نه درك تركيب بندي. زماني كه تئاتري را مي‌بينند به پيروي از الگوهاي روزمره به چيزها مي‌نگرند و نه به طرح‌ها، زمينه‌ها و تركيب‌بندي‌ها.

صداي بلند بازنگري، بايد عادت انديشيدن به اشياء را متوقف كند. هنر نبايد با الحاق چيزهاي جديد به جهان، انسان را به بردگي بكشاند. بلكه بايد در روندي به آزادسازي انسان بپردازد. اين روند دعوتي است به ترديد ‌در باب استحكام و يكپارچگي اشياء همراه با عيان ساخت اين حقيقت كه جهان چيزي نيست جز شبكه‌اي(web) از ارتباطات كه در هر لحظه وسط مميزه خود آگاهيِ فرد، انسجام يافته و تفكيك مي‌شود. من در آثار خود نشانه‌هاي چنين شبكه‌اي را به نمايش مي‌گذارم. (در اين جا فرضيات غير ـ ايده‌ آليستي هستند؛ زيرا خودآگاهي به مثابه جهان خارج،"برساخته"ايي است تركيبي درون مجموعه‌اي از عناصر و در سطحي متفاوت با موضوع و قوانيني شكلي. مجموعه‌اي است گزيده از عناصر و نشانه‌‌هاي آن و نه فاعلِ سرشتي خود بسنده.) اما، رابطه ميان آگاهي و جهان مادي رابطه دو عرصه با نيروهاي متقاطع است. هيچ كدام"چيز" نيستند بلكه سامانه‌هايي هستند از روابط. من نشانه‌هاي چنين شبكه متقاطعي را به نمايش مي‌گذارم. اين نمايش- ديدن، سازگار شدن شخص شما را در پي دارد. مصاديقي قابل تغيير، يعني مصاديقي كه به دليل"علت‌هايشان" تاثيرگذارند. به دنبال نشاط، رهايي و قدرتِ خلاقه باشيد. هنگامي كه شما شبكه ارتباطي كاملي را درك مي‌كنيد(شبكه‌اي همواره پويا و خودآگاه) ديگر نه انساني نابينا هستيد و نه پرستنده‌اي كه به وسيله مصاديق عيني(Objects) به خواب مصنوعي فرو رفته است. بلكه انساني هستيد آزاد كه قابليتي جهت خود‌ آفريندگي و بازآفريني را در تمامي لحظات زندگي داراست.

اكثر مخاطبان و منتقدان خواهان حيرت زدگي(Knock Out) هستند. اين نشانگاني از بيماري و نابينايي آنان است كه خواهان باقي ماندن در طفوليت‌اند. اغلب مخاطبان خواهان محتوايي قابل فهم و قابل تشخيص هستند آنان تمايل دارند با فروكاهش تجربه يك اثر هنري به يك الگوي(gestalt) خاص، چيزي از تئاتر بربايند و از آنِ خود كنند. گويي پول يا اموالي را از طريق تئاتر به دست مي‌آورند. سودي كه از سرمايه‌گذاري مدت‌دار، در تجربه حاصل مي‌شود. خير! تجربه هنر نبايد چيزي را به كيسه‌مان اضافه كند. تصوير اندوزي، وزن‌مان را سنگين و چشم‌انداز واضح آفاق را بر ما محدود مي‌كند. تجربه هنر بايد بيشتر(و به سادگي) به حذف آن چيزي بپردازد كه با مهار كردن انسان سعي مي‌كند وجوه واقعيت را در خوابي مصنوعي فرو برد. بهتر اين است كه هنر به وسيله نمايش دادن چگونگي‌ها به اعلام اين نكته بپردازد كه چطور واقعيت همواره امري مطلق و ايجابي(Positive) و پاسخ‌هايش معطوف به پس زمينه‌اي سَلبي(negative) است. چنين نمايشي به ما اجازه مي‌دهد، مقاطعي از اين تداوم آشكاراي دو قطبي(Polarity) را با واقعيتي، به واقع موجود، مرتبط كنيم. البته نه به وسيله امر اجتماعي؛ بلكه توسط تعامل در قلب اشياء‌، فراروي، تعميق و اوج‌گيري از زندگي روزمره كه مورد تصديق واقعيت‌هاي تعيين يافته فرهنگي است، اهميتي ندارد؛ بلكه اين مهم است كه داخل حيطه‌هاي تجربي هنر به خود اجازه دهيم تا در اميال مفهومي شريك شده و به شكلي راهبردي، جنبه‌هاي به شدت آشكار"فهم مقيد كودكانه ـ عوامانه" را كه در سراسر زندگي بر طبق عادت به ما نهيب مي‌زند، واژگون كنيم؛ حالت عوامانه‌ايي از ادراك كه از وجود تناقض در مركز هر"مصداق تثبيت‌ شده‌اي" جلوگيري مي‌كند.

***

هنرمند بايد در جست‌وجوي آن چيزي باشد كه تاكنون هرگز ديده نشده است؛ نه هيولاي جديد و نه چيزي كه باعث حيرت شود(هرم، شكسپير، جنسيت يا ساير موارد) هنرمند بايد در جست‌وجوي آن چيزي باشد كه كشف ناگهاني‌اش براي ادراك، دشوار است؛ چيزي كه شايد وجود نداشته باشد.

***

ما در جهان نشانه‌ها زندگي مي‌كنيم. چيزها از خود نشانه‌هايي بر جاي مي‌گذارند. هرگز نبايد انسان را متقاعد كنيم كه آن چه به مثابه نشانه، تعريف و تعيين شده است، نوع متفاوتي از"چيز" است. احساس نبايد بر طبق معمول از طريق اطمينان به واقعيت تصوير و يا رويدادها حاصل شود؛ بلكه صرفاً، احساس زيباشناختي خود شخص است كه اشياء را درك كرده و از نيروي خود، لذت مي‌برد. هيچ گاه نه پرستش گونه لذت ببريد و نه پرستش گونه بهراسيد؛ آن گاه احساس هيجان ايجاد مي‌شود كه تحت تاثير"ديگري" (other) قرار گرفته و يا از آن بهراسيم. چنين به نظر مي‌رسد كه"ديگري" به مانند بيگانه‌اي است كه ما آرزومند شريك شدن با او هستيم. (تمام هنر رمانتيك چنين است.)

لزوم تقابل

هنر+(هر چيز)= تقابل با مصداق عيني. مصداق عيني چيست؟ مصداقي تقابل يافته. تقابل يافتگي در آفرينش يك اثر: صندلي واقعي، بدن، كلمه، صدا و... مصداق مصنوعي با(هنري) كه در فرايندي پيوسته ساخته شده، پايان مي‌پذيرد. اين پديدآوري چيزي در ذات خود"چيز" است. (درون شبكه‌اي از فرايندهاي ارتباطي) (1)

امر سطحي= اتمسفر فاصله بين شما و مصداق عيني را كاهش مي‌دهد. به واسطه اين اتمسفر احساس شخص در مصداق برانگيخته مي‌شود؛ زيرا اتمسفر، احساسي است كه به وسيله مصداق تراوش مي‌شود. اما پس از آن، مصداق با احساس شما يكي شده و ديگر نه تقابلي در ميان است و نه ادراكي. (مثل نمايش زيرنويس، به جاي نمايش مصداق)

هنرمند نه به توضيح و نه به تحليل مصداق مي‌پردازد؛ بلكه با طرح موضوع، خود را به شيوه‌اي رآليستي در مواجه با مصداق قرار مي‌دهد.

روش تقابل با مصداق عيني اين است كه بدان اجازه دهيم به زندگي خود بپردازد و در راستايي خاص رشد كند؛ راستايي كه وجود صندلي را جهت بهره‌مندي به عنوان يك وسيله، باز تقويت نمي‌كند و صرفاً طرحي تركيبي را پيشنهاد مي‌دهد كه به نيازهاي منفعت طلبانه انساني بي‌توجه است.

در نتيجه اجازه دهيد، صندلي كه چيزي براي نشستن است، با يك پرتقال رابطه‌اي را برقرار كند؛ زيرا اگر صندلي چيزي براي نشستن بود نمي‌توانستيم با آن به تقابل بپردازيم. به مانند عدم تقابلي كه در امر سطحي وجود دارد. در حيطه امر سطحي، به علت نزديك بودن و آشنايي ما با صندلي، معنادهي آن بسيار بيشتر از معنايي است كه مي‌خواهيم به آن بدهيم و اكنون كه صندلي ـ با ـ پرتقال مرتبط شده، بايد با شي‌ءاي بيگانه به تقابل بپردازيم.

جهت آشكارسازي يك مصداق عيني، يك كنش، ژست، احساس، ايده و صدا جهت قابل اندازه‌گيري كردن آن، جهت صحبت در باب نام آن، بايد مصداق را در سامانه‌اي قرار دهيم كه متعلق به آن نيست. مصداق را به شكلي تركيبي به درون گستره خودتان وارد كنيد.

گسترده‌اي كه الگوي ساخت"هم ريختي" (Isomorphic) را همراه با فرايند ذهني شما پي مي‌گيرد. (اين است تقابل)

امر سطحي

(و خواب) [ناآگاهي] در اين جا، لحظه ارتباط شما با مصداق،‌ تك ساحتي است. هويت شما به وسيله رو در رويي چيزي كه خود را به نمايش مي‌گذارد مشخص مي‌شود. (نوعي خواب مصنوعي‌)

(شكل شماره 1)

 

 

هنر

(و بيداري) [آگاهي] به عنوان لحظه ارتباط بين شما و"مصداقِ چند وجهي" عمل مي‌كند. در اين جا فاصله‌اي با مصداق وجود دارد. همچنين(در شكل شماره 2 برعكس شماره 1) روند الگوي ذهني شما وجودي است مثالي از اين روند ساختاري است كه با ساختار مثالي مصداق در تقابل قرار مي‌گيرد. در شكل شماره 1 ، ذهن كاركرد خود را به فراموشي سپرده و هيچ مواجهه‌ واقعي روي نمي‌دهد؛ به جز يك رو در رويي كليشه‌اي، تك ساحتي و بي‌اهميت.

(شكل شماره 2)

 

 

دياگرام شماره 2 يك بار و براي هميشه فرايند نمايشي من را توضيح مي‌دهد.

 

***

اين سخن كه"پيام بايد بين آشوب و آرامش يكي را برگزيند" اشتباه است همچنين، گزينش بين دانستن و عمل كردن نيز خطاست.

نتيجاً، ... در نمايش... با تزريق خصوصيت جدايي(شكافت) به درون عمل دانستن هيجان را سامان دهيد.

***

نمايش به مانند سخنراني نيست كه در آن بگوئيد:«اين طوري است... اما در عوض... اين اتفاق برايم افتاد... آن اتفاق برايم افتاد... دليل آن اتفاق اين عمل است و...» از اين دست گزاره‌ها.

***

پيام من اين است:«پر كردن فضا با ايده.» نمايشي آزاد درون ايده. توانايي بررسي گستره ايده‌ها، به مثابه فضايي جهت كار و اكتشاف. ايده به عنوان يك گستره... در آن چه ايده نيست پديدار مي‌شود.(بيشتر جسماني، احساسي و زيبا شناختي است.)

***

من مي‌نويسم بدين جهت كه زندگي را قابل لمس و بحث كنم. انكساري ذاتي در زمان. فضا ـ و فردي كه به آفرينش هنري مي‌پردازد قادر است كه تصميم بگيرد، چه چيز را بيفزايد و چه چيز را بكاهد. تحت اختيار بودن آن چه به شما افزوده يا كاسته مي‌شود، علت تصميم گيري‌تان جهت هنر شخصي شماست.

البته... در حين اين افزايش و كاهش، فضا و زمان چرخشي غيرقابل كنترل را ايجاد مي‌كنند.

***

تجربه زنده، نوعي تمركز حتمي است. شما در طول زندگي روي هدفي تمركز مي‌كنيد و به علت اين تمركز از ژست‌هاي خود غافل مي‌شويد. هنر، در تلاش است كه شما ژست‌هاي خود را مشاهده كنيد. همواره، ژست‌هاي من آن چه را كه به سمت من معطوف بوده، جهت آفريندن چيزي بهتر تغيير داده است. بدني منظور روشي جهت فراهم آوري خوراك براي خود يافتم؛ خواركي كه از خوارك ديگران بهتر بود. هنر من(هنر فرد) روشي است در جهت بودن ـ در ـ جهان. اين روش بهترين"درون داد"(input) (2) را به من عرضه كرده است. روزنامه‌نگاري در تلاش است تا به تقليد زندگي بپردازد. هنر امري است تفصيلي شامل جلوه‌هاي متقابل كه در تلاش است به آفرينندگي دست يابد.

***

هنر: دستگاهي كه"درون داد" را متاثر مي‌كند. موجب بيداري شده، امور غير متداوم را نيرو بخشيده و با آنتروپي(Entropy) (3) مبارزه مي‌كند. هنر، اظهار نظري در باب زندگي نمي‌كند. هنر با آنتروپي به مبارزه مي‌پردازد كه با كاوشگري زندگي در جهت توازن(equilibrium)، در جنگ است. زيستي كه به دنبال اضطراب و فشار عصبي(كه به سمت مرگ معطوف است) نمي‌شود. با تزريق ريز تكانه‌ها و امور نامتداوم خود را از مرگ و خواب(ناآگاهي و خمودگي) دور نگاه داريد. اين دو بين ما، زيست، بيداري و آگاهي فاصله‌اي را ايجاد مي‌كنند.

***

فرم در هنر، فرم آوندي براي محتوا نيست‌؛ بلكه معياري است جهت توليد حركتي مكمل در مرحله پسين. آن جا كه موضوعي وجود دارد. حركت به سمت مرحله پسين، توسط فرم ساخته و امكان پذير مي‌شود. تفكر عمومي درباره محتوا يا موضوع، پيش ـ متني است كه فرايند گردش را تنظيم مي‌كند. موضوع اصلي، اين فرايند است. متن همانند من است. مثل من رشد مي‌كند، گسترش مي‌يابد، سقوط مي‌كند... روي چيزي مي‌لغزد، بهبود مي‌يابد؛ هر آن گونه كه مي‌خواهد، خود را به نمايش مي‌گذارد. با انواع مقاومت‌ها به تقابل مي‌پردازد؛ اما اين مقاومت‌ها تبديل به سكوهايي مي‌شوند كه چرخش، تنش و كششي پيشرفته و نوين رابه نمايش مي‌گذارند: سعي كنيد كه وجوهي تركيبي را پديد ‌‌آوريد.

ساختار همين است؛ نه ساختارِ در زماني؛ بلكه ساختار لحظه. زمان وجود ندارد. زمان تماماً در"اكنون" واقع است. حافظه، اكنون ـ آينده است. "اكنون" نيز وجود ندارد. "اكنون" مبنايي است كه بايد ساختارها را در آن پديد آورد. (به طرح"اكنون" يا نبودن بپردازيد) افرادي كه در زمان مشغول به كار هستند، چيزهايي را براي حافظه مي‌سازند. آنان اعتقادي به زمان و مكانِ"اكنون" ندارند. پس بايد به فراهم آوري و تحليل زمان و مكان اكنون پرداخت:«اكنون چه مي‌كنم؟»

نگاه انسان معطوف به آينده است؛ ولي زندگي تصادمي است در"اكنون" بين نماياندن و آن چه در برابر نمايش مقاومت مي‌كند.

بنابراين: هر حركت، نمايان‌گر آن چيزي است كه با تناقضات، ضديت‌ها نمايش‌هاي ساير سطح به مواجه مي‌پردازد و نه تنها مناقشه‌اي فردي. آن چه موجب ضديت‌هاي نمايش و ممتاز بودن يك مصداق عيني مي‌شود، بايد مورد مطالعه قرار گيرد.(انسان مي‌تواند به مطالعه مصداقي بپردازد كه هنوز قابل دسترسي نيست. اين مهم‌ترين مبحث است.)

در پديدآوري يك نمايش، سعي بر اين دارم تا به ساخت مصداقي حائز اهميت بپردازم كه هنوز وجود ندارد.

پايان

يادداشت‌ها:

1- يا همان"شي بما هو شي" در اصطلاح شناسي فلسفه، چنين شيءاي از كاربرد، عاري است و فقط شيء است تجريدي.

2- شايد گزينه‌هاي فارسيِ"در نهاد" و"برنهاد" نيز بتوانند معناي input را رسانايي كنند. همچنين براي اصطلاح output كلماتِ"برون داد"، "برآيند" و"برنهاد" نيز پيشنهاد مي‌شود.

3- آنتروپي، اصطلاحي است در حيطه مطالعات فيزيك و رياضي نوين و نظريات مربوط به سيستم‌هاي آشوب‌ناك و به زبان ساده، آشوبي است هدف‌مند و منظم كه با جهتي خاص به گسترش در يك سيستم مي‌پردازد و ويژگي‌هاي كاركردي آن را تغيير مي‌دهد. در اين جا از اصطلاح اصلي استفاده شده است؛ زيرا هيچ گزينه فارسي، معناي خاص اين كلمه را دلالت نخواهد كرد.

 |+| نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387ساعت   توسط یدی  | 
شعر کلاسیک فارسی

شعر کلاسیک یا کهن فارسی به صورت کنونی قدمتی بیش از هزار و صد سال دارد. این گونه شعر کاملاً موزون بوده و وزن آن بر پایه ساختاری است که عروض نام دارد. ساختار اوزان عروضی برپایهٔ طول هجا‌هاست.

[ویرایش] تاریخچهٔ شعر کلاسیک فارسی

نخستین نمونه‌های به دست آمده از شعر در ایران، پیشینه‌شان به روزگار زرتشت پیامبر و سروده‌هایش در گاهان می‌رسد. این سروده‌ها به گویش گاهانی از زبان اوستایی است. همچنین از دوران پهلوانی (اشکانی) منظومه‌هایی - مانند ایاتکار زریران (یادگار زریران) و درخت آسوریک - به زبان پهلوی اشکانی در دست است. افزون بر این نمونه‌هایی از شعر (ترانه‌های خسروانی) به زبان پهلوی ساسانی یافت شده‌است. سروده‌ها و اشعار مانوی به فارسی میانه (پهلوی ساسانی و اشکانی) نیز در نزد اهل فن اهمیتی به سزا دارد. لیکن اجماع علمای فن بر این است که وزن هیچکدام از این اشعار عروضی نیست، بنابراین این اشعار با شعر امروزی فارسی تفاوتی بنیادین دارند.

نخستین شاعران فارسی‌سرا (مراد از فارسی در اینجا فارسی دری و در مقابل فارسی میانه است) در دربار یعقوب لیث صفاری پدیدار شدند. اگر چه نمونه‌هایی از شعر به زبان فارسی دری، پیش از این دوران وجود دارد، ولی بررسی آنها مشخص می‌کند که در زمان سروده‌شدنشان شعر فارسی هنوز قوام نیافته‌بود، چرا که وزن آنان به طور مطلق عروضی نیست. در اینجا نمونه‌ای از اینگونه اشعار (که تعدادشان انگشت شمار است) می‌آوریم. این قطعه شعری نگاشته‌شده در آتشکده کرکوی واقع در سیستان است:

فُرخته باذا روش خُنیده کرشسپِ هوش
همی برست از جوش اَنوش کن می‌انوش
دوست بَذآگوش بَذآفرین نهاده گوش
همیشه نیکی کوش که دی گذشت و دوش
شاها خدایگانا بآفرین شاهی

محمد سگزی و بسام کورد از نامهای چند تن از سرایندگان دربار یعقوب است.

مرحله بعدی شکل‌گیری و تکامل شعر کهن فارسی در ورارود (ماوراء النهر) و خراسان اتفاق افتاد. علت آن بیش از هر چیز پشتیبانی فرمانروایان ایرانی‌نژاد سامانی از زبان فارسی بود. در این روزگار شاعران بزرگی چون رودکی سمرقندی، شهید بلخی و دقیقی بلخی پدیدار شدند. فردوسی، بزرگ‌ترین حماسه‌سرای ایران، نیز اواخر این دوره را درک کرد.

با روی کار آمدن غزنویان ترک‌نژاد از رونق شعر فارسی کاسته نشد و ایشان بویژه محمود غزنوی از پشتیبانان جدی سخنوران بودند. در این دوره شاهد برآمدن سرایندگان بزرگی چون فرخی سیستانی و عنصری بلخی هستیم.

از روزگار غزنوی به بعد بویژه از آغاز پادشاهی سلجوقیان اندک اندک جنبش سرایش شعر به زبان فارسی دری به نواحی مرکزی ایران و حتی نواحی غربی (چون آذربایجان) کشیده شد و شعر و زبان آن تحت تأثیر گویش محلی گویندگان این خطه قرار گرفت. در این عهد شاعران بزرگی چون ناصر خسرو بلخی، قطران تبریزی، فخرالدین اسعد گرگانی و اسدی طوسی پدیدار شدند.

در سده ششم هجری شاهد پیدایش سرایندگان بزرگی چون عطار نیشابوری، نظامی گنجوی، خاقانی شروانی، جمال‌الدین عبدالرزاق اصفهانی، انوری ابیوردی، ظهیر فاریابی و ده‌ها شاعر بزرگ دیگر هستیم.

سده هفتم هجری اوج شعر فارسی محسوب می‌شود[نیاز به ذکر منبع] و در آن دو شاعر بزرگ سعدی شیرازی و مولانا جلال‌الدین بلخی رومی آسمان شعر فارسی را روشن کردند. پس از این دو بزرگوار، شعر فارسی در سراشیب و فرود افتاد و اگر چه در سده هشتم هجری با ظهور شعرایی چون عبید زاکانی و حافظ شیرازی اعتلا یافت.

بعداز حافظ که پایان بخش سبک عراقی است. سبک هندی پیدا شد که شاعران بزرگی چون صایب تبریزی دارد و بیدل دهلوی (که در افغانستان و تاجیکستان جایگاه بالایی دارد) داشت.

در دوران مشروطه که اواخر دوران شعر کهن فارسی بود، شاعران نقش مهمی درانقلاب مشروطه داشتند. ازخون جوانان وطن لاله دمیده‌است شعر معروف عارف قزوینی است. میرزاده عشقی را سر میبرند و با ظهور نیما یوشیج دوره شعر کهن سر می‌آید.

[ویرایش] انواع شعر کلاسیک فارسی

[ویرایش] سبک‌های شعر کلاسیک فارسی

[ویرایش] گونه‌ها و جریان‌ها در شعر کلاسیک فارسی


[ویرایش] شعر نو فارسی

شعر نو فارسی با وانهادن قالب‌های شعر کلاسیک در قرن ۱۴ هجری بوجود آمد. این گونه از شعر فارسی آزادی بسیاری را در فرم و محتوا به شاعر می‌دهد. نیما یوشیج را پدید آورنده این نوع شعر در ادبیات فارسی می‌دانند. شعر نو به لحاظ محتوا و جریان‌های اصلی ادبی حاکم بر آن کاملاً با شعر کلاسیک فارسی متفاوت است و به لحاظ فرم و تکنیک ممکن است همانند شعر کلاسیک موزون باشد یا نباشد یا وزن آن عروضی کامل باشد یا ناقص، استفاده از قافیه در شعر نو آزاد است. معمولاً شعر نو فارسی را به سه دسته اصلی تقسیم می‌کنند: شعر نیمایی و شعر سپید و موج نو.

[ویرایش] تاریخچهٔ شعر نو فارسی

[ویرایش] جریان‌های شعر نو فارسی

[ویرایش] شعر جهان

[ویرایش] گونه‌های معروف شعر جهان

[ویرایش] جریان‌های مهم شعر جهان

[ویرایش] جستارهای وابسته


ویژگی های شعر کلاسیک فارسی

[ویرایش] منبع

  • سبکشناسی -ملک الشعرای بهار
  • تعریف شعر- منوچهر سعادت نوری 
 |+| نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387ساعت   توسط یدی  | 
 

غزل غزل هاي سورنا

 

 بيايي و خانه بوي تو بردارد
 بيايي و اينه روي تو بردارد
 بيايي و نماني و بماند بو
بيايي و نماني و بماند رو
 بيايي و نماني و من آبيار درختي ناپيدا شوم به گلدان نام ي
 هر روز کاسه ي غزلي بريزم پاش
 هر عصر قيچي بيتي بردارم و هرس بکنم حواشي آفتابي اش را
بيايي و باراني شود خانه از وزش تو
 بيايي و خانه توفاني شود از تپش من
 بيايي و مرز فصل ها بشکند وچار فصل يگانه شود
 در يک تبسم دندان نما و يک کرشمه گيسويت
بياي و نماني ، نماني و بگريزي و انکار کني همه چيز را به واژه ي يک نه
با معني معطر هزار آري
 بيايي و خانه بوي تو بردارد
 بيايي و اينه روي تو بردارد
 بيايي و پاي نازکت آب بدهد
 آهوي نخ نماي قالي را تا از پس پنجاه سال تشنگي
سيراب ، موي نو برآورد و
چالک خيز بزند فراز چکاد و بايستد آن بالا
 شاخ در شاخ آفاق بامداد

 |+| نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387ساعت   توسط یدی  | 

دستان کوتاه

مریم آقازاده

سرش را پایین انداخته بود، از خیابان رد می شد و با تلفن همراهش صحبت می کرد.

ـ خسته شدم از این همه مسخره بازی. دیگه حالم بهم می خوره. از صبح تا حالا جون بکن بخاطر هیچی. معلوم نیست اینهمه درس خوندیم که چی بشه. یه آدم هیچی نفهم که هر رو از بّر تشخیص نمی ده بیاد بهت بگه باید کارت رو چطور انجام بدی . . .

چند لحظه ای گوش داد و دوباره منفجر شد

ـ کی می گه؟ من می دونم یا اون احمق؟ بابا ما از اون اولش هم شانس نیاوردیم. طرف هیچ کاری نمی کنه، ول ول می گرده و مفت می خوره تازه منتش رو هم می کشن و تحویلش هم می گیرن. اونوقت ما باید مثل خر کار کنیم و حرف هم بشنویم . . .

به صدای ترمز اتومبیل یکمرتبه از جا پرید. پسرک را دید که با صورت زمین خورد و صدای فریاد راننده در خیابان پیچید: آخه احمق مگه کوری؟ این چه طرز از خیابون رد شدنه؟ پاشو خودت رو . . .
و صدایش مرد و مات ایستاد.
به طرف پسرک دوید و کنارش زانو زد. پسرک سعی می کرد از جا بلند شود، اما نمی توانست، دستان کوتاهش را با ناامیدی تکان می داد. دستش را دور کمر پسر انداخت و با یک ضرب از زمین بلندش کرد.

ـ ببخشید. شرمنده ام. تو رو خدا ببخشید. . . نفهمیدم چی شد. ممنون آقا. ببخشیدها. یه دفعه نمی دونم چرا خوردم زمین. به خدا حواسم بود
ـ عیب نداره. حالت خوبه؟ چیزیت نشد؟ صورت زخمی شده.
اول صدای خودش را نشناخت. مطمئن نبود بتواند حرف بزند. اما نه، مثل اینکه خودش بود . . .
ـ نه. چیزیم نشده. ممنون. حالم خوبه.

پسرک را روی جدول می نشاند که متوجه شد تنها یک لنگه کفش به پا دارد. اطراف را نگاه کرد. لنگه دیگر را دید که به پل خیابان گیر کرده بود. پسرک با حالت عذرخواهانه ای گفت: مثل اینکه کفشم گیر کرد به پل. از پام در اومد. ببخشید. میشه اونو بدید به من؟
کفش را جلوی پای پسرک گذاشت و او را تماشا کرد که خم می شد و سعی می کرد زبانه کفش را بگیرد. دستان پسر را کنار زد و زبانه کفش را گرفت. چشمان کنجکاو خیره نگاهشان می کردند.

ـ نه شما زحمت نکشید. خودم می پوشم.
ـ بپوش. خب. حالا پاتو بده جلو تا من پشت کفشت رو درست کنم.
ـ تو رو خدا ببخشید. شرمنده ام. زحمت نکشید خودم می تونم. خیلی ممنون. پوشیدمش. ممنون . . . خیلی ممنون.

رنگ پسرک پریده بود و دستان کوتاهش می لرزیدند.

ـ حالت خوبه؟ بذار برات آب بیارم.
ـ نه تو رو خدا. نمی خواد. تا همین الان هم خیلی زحمت کشیدین. شرمنده. تو رو خدا ببخشید.

دلش می خواست سر پسرک فریاد بکشد. کمی نگاهش کرد. سپس زیر بازویش را گرفت و بلندش کرد.

ـ بهتری؟ می تونی راه بری؟ می خوای باهات بیام؟
ـ نه تو رو خدا. نمی خواد. خونمون همین جاست. خودم می رم. ممنون. شرمنده. تو زحمت افتادین. تو رو خدا ببخشید.

دور شدن پسرک را نگاه می کرد که یکمرتبه یاد تلفن همراهش افتاد. گوشی را از جیبش درآورد و متوجه شد تماس را قطع نکرده است.

ـ الو . . . الو . . . چی شده؟ الو . . . چرا جواب نمی دی؟

تماس را قطع کرد.  شانه هایش از پشت عینک آفتابی می لرزیدند.

۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸
مریم آقازاده

آخر سال

ربع به آخر سال مانده بود.
صداي تيك تيك در اتاق مي پيچيد. از ميان دود سيگار نگاهي به ساعت انداخت كه عقربه هايش با بي تفاوتي جلو مي رفتند. دستش را كه دراز كرد تا كاسه آب را جابجا كند، نور شمع روي خطوط سفيد و بدشكل پشت دستش تابيد.

ـ شيشه كه شكست، و قطرات خون كه روي سراميك هاي سفيد چكيد، هيولايي كه درونش سربرآورده بود آرام شد. با لذتي بيمارگونه به دست چاك چاك و خون آلودش نگاه كرد، انگار كه خشم و نفرت همراه خون از تنش بيرون مي رفت.
در تيره رنگ كه پشت سرش بسته مي شد، حرفهاي مددكار را به ياد آورد: "ديگه نمي توني اينجا بموني. بيشتر از اوني كه بايد نگهت داشتن. دردسر هم كه درست مي كني، وجودت اينجا باعث ناراحتي و آزار ديگرون ميشه . . .". در بسته شد.

ده دقيقه به آخر سال مانده بود.
نگاهي به سفره كوچك هفت سين انداخت. ماهي قرمز نحيف توي پارچ مي چرخيد و هر از چندگاهي خودش را به ديواره هاي پارچ مي كوبيد. سرش را كه بالا گرفت نگاهي سرد و تلخ را خيره به خود ديد. آثار محو زخمهايي كهنه در چهره تكيده اش گويي به او دهن كجي مي كردند.

ـ دستهايش را زير بغلهايش فرو كرد تا گرم شوند. نگاهي به تاريكي شب انداخت و بيشتر جمع شد تا شايد از نگاهها در امان بماند.
ـ اينجا چيكار مي كني؟ فرار كردي؟
ـ نه!
ـ پس نصفه شب تو خيابون چيكار مي كني؟
ـ جايي رو ندارم برم.
ـ تا حالا كجا بودي؟
ـ شبانه روزي.
ـ بيرونت كردن؟
ـ آره.
ـ شب رو كه نمي توني اينجا بموني. خطرناكه. پاشو ببرمت كلانتري. يا شب رو اونجا بمون يا جايي برات پيدا مي كنن كه بموني. پاشو
در پشت سرش بسته شد.
صداي فرياد در ساختمان تاريك پيچيد.

دردي كه در دستش پيچيد به خود آوردش. جاي آتش سيگار روي دستش سياه شده بود. لحظاتي به گوشت سوخته دستش خيره شد و سپس با نوك انگشت خاكستر سيگار روي زخم ماليد. پنج دقيقه به آخر سال مانده بود. نظمي به سفره هفت سينش داد، نگاهي به اتاق سرد انداخت و خرده ناني را از روي قاليچه برداشت.

ـ تو كه نمي توني ثابت كني به ميل خودت با اون يارو رفتي يا نه! مي توني؟ در ضمن گيريم كه بتوني، خرج و مخارج دادگاه و وكيل رو از كجا ميخواي بياري؟ مي دوني مراحل اداري اش چقدر خرج بر مي داره؟ فكر دردسرش رو كردي؟ پدرت در مي آد!

ـ "آغاز سال 1385 هجري شمسي . . ."
بالاخره سال آخر شد. پك عميقي به سيگارش زد.

 |+| نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387ساعت   توسط یدی  | 

دیوار

سمانه کریمی

آجراوّل ؛

-خدمتتون عرض کنم این برجی که من می سازم ،زلزله که سهله،بمب اتم هم نمی تونه
تکونش بده.


"مرد نیشخند تلخی می زنه"
چند وقتیه سقف اتاق نشت کرده. شبایی که بارون می یاد از صدای چک چک آب خوابمون نمی بره

آجر دوّم ؛

-البته بنده به اتفاق خانوم تصمیم گرفتیم برای استفاده از آب و هوای تمیز، اینجا رو پیش خرید کنیم.عجله ای هم برای تحویل گرفتن نداریم.ولی دلمون می خواد تا بهار نقل مکان کنیم تا از محیط سرسبزاینجا استفاده ببریم.


"خنده تلخ مرد روی صورتش محو میشه"
مهلتی که صاحبخونه برای تخلیه داده تموم شده،باید بگردم دنبال خونه وگرنه....

آجر سوّم ؛

-شما اینجا در طبقات از هر نوع امکانات رفاهی از قبیل استخر،سونا و جکوزی که البته به نظر شخص بنده از ملزومات هر خونه ایه برخوردارید.


"مرد با یه دست به آجرا فشار می یاره که به سیمان بچسبه و با دست دیگه سرشو می خارونه"
چند روزیه که صاحبخونه آب گرمو بسته.دیروز مادر زهرا یه تشت آب گرم کرد و زهرا رو توی حیاط شست.بچه حسابی سرما خورد.

آجر....م

-ما حتی به فکر این کوچولوی ناز هم هستیم.یه پارک قشنگ با انواع وسایل بازی تو فضای بیرونی این برج ساخته میشه تا این خانوم کوچولو حوصلش سر نره.


"نگاه مرد به عروسک توی بغل دختر خشک میشه"
هفته پیش بچهً همسایه سرعروسکی که مادر زهرا با کهنه پارچه ها دوخته بود رو کند.زهرا شبا، تو خواب، بهونشو می گیره و گریه می کنه.بهش قول دادم حقوقمو گرفتم براش یه عروسک بخرم.

آجر آخر؛
- شما شایستهً بهترینها هستید،بهتون قول می دم از انتخابتون پشیمون نمی شید.این خونه در خور شما و خانواده ی محترم شماست.


"مرد نگاهی به دیوار کوچکی که ساخته می ندازه"

***
"آسمون یک دم می باره،وارد کوچه میشه ،زهرا به سمتش میاد،سرخی چشماش حکایت از گریه داره، ولی قطرات اشکش توی قطرات بارون گمشده.
بابا آقای مرادی وسایلمونو ریخت بیرون،گفت شما لیاقت ندارید که خونه داشته باشید،باید مثل کولی ها زندگی کنید.

"مرد نگاهی به دستای طاول زده ش می کنه
توی ذهنش دستای مرد خریدار نمایان می شه"

 |+| نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387ساعت   توسط یدی  | 

داستان کوتاه

 ویکی‌پدیا

 

داستان کوتاه گونه‌ای از ادبیات داستانی است که نسبت به رمان یا داستان بلند حجم کم‌تری دارد و نویسنده در آن برشی از زندگی یا حوادث را می‌نویسد درحالی ‌که در داستان بلند یا رمان، نویسنده به جنبه‌های مختلف زندگی یک یا چند شخصیت می‌پردازد و دستش برای استفاده از کلمات باز است. به همین دلیل ایجاز در داستان کوتاه مهم است و نویسنده نباید به موارد حاشیه‌ای بپردازد.

داستان کوتاه قالبی از نوشتار روایی منثور است که با تعداد جملاتش از سایر قالب های همانندش متمایز می شود و نیز با نیت نویسنده اش که آیا می خواسته داستانی کوتاه بنویسد (یا مثلاً یک رمان کوتاه). این قالب نوشتاری ممکن است بزرگ هم باشد و درکل می توان گفت که اجماعی در این مورد وجود ندارد. داستان کوتاه به داستان هایی گفته می شوند که کوتاه تر از داستان های بلند باشند. تعیین طول قطعی یک داستان کوتاه مساله ساز است. یک تعریف کلاسیک از طول یک داستان کوتاه این است که طول داستان کوتاه به قدری باید باشد که بتوان آن را در یک نشست خواند. ولی استفاده ی معاصر از عنوان داستان کوتاه گاهی شامل نوشتارهای داستانی ای (fiction) می شود که گاهی بالغ بر 20000 کلمه دارند. البته درعمل طول یک داستان کوتاه بستگی به کشوری دارد که آن داستان آنجا منتشر می شود. مثلاً در ایالات متحده یک داستان کوتاه می تواند بالای 10000 کلمه داشته باشد (که آنها را "داستان کوتاه بلند" یا "long short stories" می نامند) درحالیکه در بریتانیا متوسط تعداد کلمات داستان های کوتاه حدود 50000 کلمه است و در استرالیا کم داستان کوتاهی بیش از 3500 کلمه دارد. گرچه داستان های کوتاهی نیز هستند که تنها چندصد کلمه دارند ( که آنها را اغلب "روایت کوچک" یا "micro narratives" می نامند)، خوانندگان معاصر داستان کوتاه انتظار دارند که داستان کوتاهی که می خوانند حداقل 1000 کلمه را داشته باشد. داستان های کوتاه اغلب قالبی از ادبیات داستانی هستند. قالب اکثر داستان های کوتاه منتشر شده، نوشتار داستانی ژانری (genre fiction) هستند: داستان علمی (science fiction)، داستان رعب آور (horror fiction)، داستان کارآگاهی (detective fiction) و امثال اینها. داستان کوتاه قالب های غیرداستانی (non-fiction) مانند سفرنامه، شعر منثور (prose poetry) و نسخه های پست مدرن قالب های داستانی و غیرداستانی مانند داستان- نقد (ficto-criticism) یا روزنامه نگاری نوین (new journalism) را نیز دربرمی گیرند. داستان های کوتاه ادبی که طولشان از طول یک داستان کوتاه معمول (حتا "داستان کوتاه بلند") متجاوز باشد، اغلب رمان کوتاه (novella) نامیده می شوند و اثرهای طولانی تر (اغلب بیش از 40000 کلمه) را رمان می نامند.

تبدیل رمان به داستان کوتاه کاری دشوار است و با تمرین و ممارست قابل انجام است اما تبدیل داستان کوتاه به رمان علاوه بر دشواری نیاز به خلاقیت نیز دارد تا نویسنده شخصیت ها و فضاهای جدیدی خلق کند. برخی رمان ها در ابتدا به صورت طرح در ذهن نویسنده شکل می گیرند و گاهی به صورت داستان کوتاه نوشته می شوند و سپس به صورت رمان درمی آیند اما بعضی دیگر از رمان ها مرحله تبدیل از داستان کوتاه به رمان را طی نمی کنند و نویسنده از همان ابتدا کل رمان را به صورت فهرست بخش های مختلف در نظر می گیرد.

بزرگان داستان کوتاه نویسی

 |+| نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387ساعت   توسط یدی  | 
كوري

 
كارگردان: منيژه محامدي- نويسنده : محمد اسکندري [با نگاهي به داستان کوري ژوزه ساراماگو]- طراح صحنه: منيژه محامدي، احمد کچچيان- طراح لباس: مريم غيور زاده- بازيگران: محمد اسکندري، مهوش افشار پناه، مهدي ميامي، فرزانه نشاط خواه و. . .

خلاصه داستان: در شهري مردم يک به يک دچار کوري سفيد مي شوند. دولت آنها را در محوطه اي قرنطينه مي کند و داستان نمايش از اين قرنطينه آغاز مي شود.

منيژه محامدي سال هاست کار تئاتر مي کند و هر سال هم با علاقه اي که به ادبيات دارد سعي دارد يکي از آثار مطرح اين رشته را رو صحنه تئاتر پيش روي مخاطبانش قرار دهد. او از سو و شون سيمين دانشور را روي صحنه برده تا چشم اندازي از پل آرتور ميلر را. اما آنچه سبب مي شود در اجراي اين نمايش ها چندان توفيق نيابد ساده انگاري در اقتباس اين آثار براي تئاتر است. ساده تر بگوييم محامدي مرعوب آثار منتخب خود شده و همين ترس سبب مي شود نتواند باز خواني صحيحي را از کار ارائه دهد. از ديگر سو چون او خود نخستين کارگرداني است که به سراغ اين آثار مي رود خيالش راحت است رقيبي ندارد و آنچه مي خواهد بر سر متن مي آورد.

اما اين بار بيش از محامدي، اسکندري در مقام نگارنده نمايش نامه مقصر اصلي است. او بخش هايي از داستان ساراماگو را حذف کرده و در واقع تنها يک فصل از داستان را تبديل به نمايش نامه کرده است. او در اين فصل با اين احتمال که تماشاگر داستان ساراماگو را قبل تر مطالعه کرده شخصيت هايي را مقابل هم قرار مي دهد تا با توجه به شرايط دست به فرافکني بزنند و روحيات حيواني خود را به نمايش بگذارند.

فرافکني اين شخصيت ها تا حدي با توجه به شرايط آنان منطقي به نظر مي رسد. اما نکته اينجاست که در اين ميان هيچ درام خاصي اتفاق نمي افتد. همه چيز در حد ردو بدل شدن الفاظ باقي مي ماند و غير از اين هيچ تصوير خاصي پيش روي مخاطب قرار نمي گيرد.

منيژه محامدي هم تلاش چنداني در برگرداندن رمان به تئاتر از خود نشان نمي دهد. بازيگران در ابتدايي ترين شکل ممکن فقط داد مي کشند. گويا کارگردان قصد داشته تنها از طريق همين فرياد ها تنش موجود در متن را به تماشاگرش انتقال دهد. فارغ از اينکه اين نگاه کارگردان خيلي زود تبديل به ضد خود مي شود و جايي که صاحب اثر مي بايست آس ديگري را رو کند دستانش خالي است. او در مرز همين داد و هوار ها قصد مي کند با توجه به جنس ديالوگ ها خط کشي بين شخصيت هايش را نيز انجام دهد. اما اين مسئله سبب مي شود کار خيلي زود لوث شده و کارکرد شخصيت ها تغيير کند. به دليل عدم آشنايي قبلي با اين شخصيت ها که ظاهرا در بازخواني حذف شده اند تغيير دائمي منش آنها کمي دور از ذهن مي نمايد. به طور مثال حرکات مرد يک چشم که مهدي ميامي نقش او را ايفا مي کند از ميانه داستان با ورود همسرش به قرنطينه کاملا شکلي فکاهي به خود مي گيرد. يا دو جواني که قصد دارند از افراد حاضر در صحنه سرقت کنند به هيچ وجه کارکرد دراماتيک پيدا نمي کنند. مگر اينکه نويسنده و کارگردان از قبل داده هايي را در اختيار تماشاگر خود قرار مي دادند تا بتوان بر اساس آن داده ها حوادث موجود را تجزيه و تحليل کرد.

ديگر نکته اي که در مورد شيوه روايت اين نمايش مي توان ذکر کرد اين است که اتفاقات به هيچ وجه با يکديگر پيوستگي ندارند. نويسنده و کارگردان تنها توانسته اند از لوکيشن ثابت داستان به خوبي بهره بگيرند اگر نه زنجيره پيرنگ داستان هر چند دقيقه يک بار پاره مي شود. روايت قبلي به فراموشي سپرده شده و داستان جديدي رخ مي نمايد.

اين سرگشتگي در ميزانسن ها هم کاملا آشکارا به نظر مي رسد. بازيگران بدون هيچ نظم نمايشي دائم از اين سوي صحنه به آن سو مي دوند و به قدري تعداد اين شخصيت ها زياد است که بيينده جهت حرکت داستان را گم مي کند. اين سرگشتگي با ورود شخصيت هاي جديد دائم بيشتر مي شود و کارگردان نتوانسته براي هر يک از اين شخصيت ها تصوير دقيقي را روي صحنه متصور شود.

در نمايش کوري همسر دکتر با بازي مهوش افشار پناه بيناست. او به خاطر اينکه همراه همسرش باشد خود را به کوري زده تا با همسرش به قرنطينه بيايد. بنابر اين چون وي مي تواند ببيند به ديگران کمک مي کند و بخشي از محوريت داستان روي دوش اش قرار مي گيرد. هر از چند گاهي هم نور صحنه قطع مي شود. اين خانم در معرض نور موضعي واقع مي شوند و شروع به نصيحت مردم مي کنند که اگر مردم فلان کار و بهمان کار را انجام نمي دادند اين اتفاقات رخ نميداد و ... اينجاست که اوج بد سليقگي کارگردان خود را نشان مي دهد. گيرم که نمايش معتقد به کاتارسيس است. در کدام نمايش شما ديده ايد که پيام متن روي صحنه براي تماشاگر بازگو شود. مگر تماشگر خود درک و فهم ندارد که يک بازيگر در ميانه داستان براي او حکايات اخلاقي نمايش را بيان کند.

به هر حال بعضي از کارگردان هاي ما از باز خواني متون اين را آموخته اند که سعي کنند به هر بهانه اي شده پيام متنم را به تماشاگرانشان حقنه کنند و اين شيوه بازخواني کاملا اشتباه است.

 |+| نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387ساعت   توسط یدی  | 

نقد نمایش "یک شاخه گل" در کارزار زنان بروکسل

مهستی شاهرخی

در جشن هشتم مارس که از سوی کارزار زنان در بروکسل برگزار شد، نمایشی با نام "یشاخه گل ..." به کارگردانی سیروس کفایی در برنامه هشتم مارس گنجانده شده بود که هیچکس خبری از چگونگی محتوای آن نداشت و به عنوان یک کارشناس تئاتر اضافه می کنم که تاکنون نام ایشان را در عالم تئاتر نشنیده بودم. هر چه علت حضور این گروه و این نمایش را جویا می شوم کمتر پاسخ می گیرم. آفیش نمایش را در سایت گویا و سایت "شبکه سراسری زنان" دیده ام و تعجب کرده ام. کارگردان نمایش، مردی ناشناس است و نام نمایش "شاخه گل... رنگ زنانه بیگناه است" آیا آقای کارگردان می داند که شاخه گل برای برخی از فمینیست ها چه معنایی دارد؟

شاخه گل از دیدگاه فمینیست های رادیکال آمریکایی نمادی از واژن زن است و وقتی مردی رز قرمز به زنی هدیه می دهد در فرهنگ نشانه شناسی فمینیستی رادیکال، معنایش اینست میل همخوابگی با آن زن را دارد! البته فراموش نکنیم که به قول فروید "گاهی اوقات یک سیگار، فقط یک سیگار است" ولی دانستن معنای نمادها و مفاهیم و زبان فمبینیستی برای اجرای فمینیستی و در روز جهانی زن امری لازم و اجتناب ناپذیر است. از سوی دیگر اشاره به "بیگناهی" باز نشانی از تفکر عفیف سنتی است. فمینیست ها خواهان برابری قانونی زنان بیگناه و گناهکار در برابر قانون هستند و نام نمایش عجیب بوی بزرگواری مذهبی و لطافت مردسالاری می دهد.

در راه بروکسل از همسفرانم می پرسم: چه کسی این تصمیم را گرفته است؟ سکوت می کنند. چندین بار می پرسم آیا یک نفر از بین شما این قدرت را دارد که از جانب بقیه تصمیم گیری کند و آقایی که تاکنون در عالم تئاتر ناشناخته بوده است با اجرایی نامعین و مبهم را به جشن زنان دعوت کند؟ باز سکوت می کنند و اظهار بی اطلاعی.

نمایش وقتی شروع می شود بازیگران که آقای کارگردان هم در میان آنهاست وارد سالن می شوند، همگی دو چوب لباسی به دست دارند که آنها را به هم می کوبند و می گویند "کوب، کوب، لگدکوب می کنیم!"، مردان همه پیراهن یقه اسکی سیاه دارند و دختران نمایش به جز یکی، همه تاپهای سکسی رکابی مشکی! آن دختری که لباسش مشکی نیست و از روی کتابی می خواند )چون متن را حفظ نیست( شلوارک با جوراب شلواری به تن دارد! دخترانی با تاپهای رکابی و مست و ملنگ، جایگزین زنان زندانی شده اند. در کنار صحنه، ای بدون دکور، سبد پیک نیک و بطری های شراب، لابد مقدمه ای برای عشقبازی است. هنوز بازیگر با کتاب و متن در دست، دارد روی صحنه راه می رود. او با لحنی دکلمه ای و مانند اجراهای مدارس، دخترک شلوارکی می خواند "عشقبازی گناه نیست"

زنها به شکلی پورنو گرافیک مورد بازجویی قرار می گیرند. اولی جواب می دهد "مادرم باکره بود" و دومی می گوید "پدرم فرزند نداشت" و همین طور دروغ پشت دروغ از دهان زنان، خطاب به بازجویان و خطاب به ما. نمایش حاضر نیست، نمایش چهار چوب ندارد و کاری بساز و بفروشی است و در جهت حال دادن به رفقا شکل گرفته است. هم از "زندان" و "سنگسار" حرف می زند و هم ناگهان بی دلیل مردان می نشینند روی صحنه و بازیگری می زند زیر آواز و فرمول جادویی "سر اومد زمستون" را به کار می گیرد. رفقای توی سالن زن و مرد همگی با هم، همراه بازیگر - خواننده دم می گیرند. پس از سنگساری مسخره، با رقص عربی که بعداً هی به ما تذکر داده می شود رقص هندی است، نمایش تمام می شود.

نمایش "شاخه گل" تمام شده و تماشاگران دست می زنند، کارگردان برای حال دادن به جمع رقاصه عربی - ببخشید هندی- را دوباره روی صحنه می فرستد تا یک بار دیگر رقاصه به تنش پیچ و تابی بدهد و قری بیاید بعد همگی گروه با موزیک روی صحنه می آیند و دختران گروه همگی می رقصند. نمایشی که با "کوب، کوب، لگدکوب می کنیم!" شروع شده بود با بزن و بکوب تمام می شود!

اجرای نمایش ناآماده و ضدزن "شاخه گل" و باقی قضایا که به پایان می رسد، نیمی از ما خشمگین و زخمی است؟ روح ما و رنج ما و هویت ما مورد توهین قرار گرفته است. وقاحت تا کجا؟

خانمی که کنارم نشسته می گوید: "من قطاری دیدم که سیاست می برد و چه خالی می رفت"

خانم دیگری می گوید: "من که چیزی نفمیدم"

دختر جوانی می گوید "ایکاش نفهمیده بودم تا کمتر ناراحت می شدم" توی راهرو آقای کارگردان مشغول توضیح دادن است

به دوستی که می گوید نمایش را نفهمیده است می گویم "برو و از آن آقا بپرس منظورش چی بود؟"

در انتراکت آقای کارگردان مشغول توضیح دادن و معنی کردن نمایش خود برای خانمهای گیج و عصبانی است که ناگهان دوستانش صدایش می کنند و با گفتن اینکه "ماشین الان می ره ها! بیا بریم هتل!" سالن را ترک می کند. برنامه دیگران هنوز تمام نشده و وقت تنفس است!

حالا دوستان آقای کارگردان در سالن هستند تا از "الف" یا "ی" نمایش را برای ما بانوان نفهم توضیح بدهند و معنی کنند! آقایان مدام به ما یادآور می شوند که "بایست از کارگردان تجلیل بله عمل آورد و بازیگرانش ناشی بوده اند و اگر ایرادی وارد است به ناشیگری آنهاست که به هر حال زحمت کشیده اند"

و وقتی می گویم "کسی با بازیگر آماتور کاری ندارد، اصولاً ایده ی کار خیلی متحجرانه بود"

در برابر آقایان مدافع ادعا می کنند که "کار را کوتاه کرده اند و نمی شود فهمید"

پاسخ می دهم "به این ترتیب تمام کارهایی که در جمهوری اسلامی سانسور شد و می شود را چه می گویید؟ کبک بالاخره سرش زیر برف بماند تنش که بیرون است و تنه ی این کار بسیار مردسالارانه و واپسگراست." دوستان کارگردان و آقایان در همبستگی مردانه شان تا آنجا پیش می روند که ایشان را با آنتونیونی مقایسه می کنند و اینکه کار این حضرت والا مورد سانسور قرار گرفته است. دنبال کسی هستم که به من جواب بدهد ولی تصادفاً به خانمی برمی خورم و بحثم با او در مورد مقاله و مقوله دیگر سر می گیرد و از ماراتن بحث مدافعان نمایش که آقایان و دوستان کارگردان باشند دور می مانم و بخش دوم برنامه هنری شروع می شود و همه به سالن برمی گردیم.

شب موقع برگشت به هتل باز یکی از آقایان پا به پای من می آید تا پیامها و گله های آقای کارگردان را با ما در میان بگذارد. می گوید "برایش تبلیغ نکرده اند"

می پرسم "آقا کجای این کار احتیاج به تبلیغ داشت؟"

مثل همیشه حرفه ای بودن و پرنسیپ حرفه ای بر تمام مسایل دیگرم غلبه می کند و می گویم "لزومی نمی بینم که برای کارگردانی که نمی شناسیمش و کاری که نمی دانیم چیست تبلیغ کنیم، اگر به تبلیغ احتیاج داشت بایست به سایتهای پرخواننده آگهی می داد!"

آقای ظاهراً مدافع حقوق زنان، با قیافه حق به جانبی به من می گوید "خانوم زندانی سیاسی بوده!"

می گویم "آقا، زندان دانشگاه نبود و زندان هم دانشکده تئاتر نبوده که ایشان از آنجا فارغ التحصیل شده باشند!" آقای مدافع زنان ابرو بالا می اندازد و می گوید "آخه بازیگرانش آماتور بودند."

می پرسم "یعنی خودش آماتور نیست؟" بعد توی شلوغی ها همدیگر را گم می کنیم ولی آقایان ول کن نبودند و تا فردا صبح سر میز صبحانه و تا زمان خروج نهایی مان از هتل به قصد بازگشت، و از هر فرصتی برای حمایت از رفیق مردشان استفاده کردند. هی آهسته آهسته توی گوش ما خواندند و گاهی هم به صحرای کربلا زدند، و خلاصه مردان نهایت تلاش خود را به کار بردند تا به ما ثابت کنند که زنهای نفهمی هستیم و بهتر است حرف گوش کنیم و حق با ایشان است و ما نمایش را نفهمیده ایم.

در راه بازگشت، با همسفرانم از هر دری سخنی می گوییم و بیشتر به وقایع دو روز گذشته می پردازیم. یکی از همسفرانم برایمان تعریف می کند که در آمریکا، زنان در تظاهراتشان برای قانون سقط جنین با خود چوب لباسی حمل می کرده اند و چوب لباسی ها را در هوا تکان می داده اند چرا که در آن زمان از چوب لباسی مانند گیره ای برای بیرون کشیدن جنین از رحم و سقط جنین مخفیانه در خانه ها استفاده می شده است. همگی مان با تعجب به هم نگاه می کنیم و من در دل می گویم اگر این آقای "گل سرخ" اینها را می دانست... و اگر معنای اشیاء و اجسام و کلمات را در دنیای زنانه می دانست هرگز چنان کاری را بر روی صحنه نمی آورد.

در بخش هنری برنامه که با گردانندگی گیسو شاکری اجرا شد، دو خانم شعر خواندند که قطعه نمایشی و شعرگونه "هرزه" از مهران دخت فیضی به دل خانمها نشست و از آن استقبال کردند. گیسو شاکری ترانه های زیبایی به زبان فارسی و کردی و ترکی و لری و افغانی خواند و با صدای زیبای خود به خلقهای ستم دیده و از پا افتاده و خسته ای که توی سالن باقی مانده بود نیرو بخشید.

 |+| نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387ساعت   توسط یدی  | 
 |+| نوشته شده در  شنبه بیست و ششم بهمن 1387ساعت   توسط یدی  | 
 |+| نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387ساعت   توسط یدی  | 
در ان هنگام که دستان نسیمی سرد

ز روی سنگفرش هر خیابان

می برد پوسیده برگی زرد

در این اندیشه می مانم

اگر روزی بیفتم از دو چشمانت

کدامین باد خواهد برد ؟

تن زرد فروپاشیده من را


نمی دانم پس از مرگم

که آید بر مزار من که بنشیند به سوگ من

سیه چشمی سیه بر تن کند یا نه

 ولی سوگند به جان دلبرت سوگند

مرا هم یاد کن آن شب

که من در زیر خاک سرد

تنهای تنهایم

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387ساعت   توسط یدی  | 
ميگرن و علائم درمان

ميگرن سردرد عروقي است كه در اثر انقباض شديد رگ هاي خوني مغز عارض مي شود. ميگرن با دو نوع ميگرن معمولي و كلاسيك شناخته مي شود. ميگرن معمولاً به آرامي رخ مي دهد و با دردهاي تپنده ممكن است مدت 2 تا 72 ساعت به طول بيانجامد. درد بسيار شديد و اغلب در شقيقه يا پشت يك گوش متمركز است كه متناوباً از پشت سر شروع و به يك قسمت كامل سر پخش شود. ميگرن معمولي با تهوع، استفراغ، تاري يا اختلال در ديد، سوزش و بي حسي در دست ها و پاها همراه بوده و ممكن است تا 18 ساعت ادامه يابد.

درد ميگرن در كودكان ممكن است به صورت سردرد ظاهر نشود و باعلائمي چون قولنج يا گاز معده، دردهاي شكمي دوره اي، استفراغ و گيجي همراه باشد.

ميگرن كلاسيك شبيه ميگرن معمولي است با علائم شديدتر كه مي تواند شامل اختلال در گفتار، ضعف و ناراحتي در بينايي مانند ستارگان درخشان يا جرقه زدن در چشم احساس شود و يا اشكال هندسي كه از جلو چشم مي گذرند.شايع ترين علائم در ميگرن كلاسيك، اختلال در ديد است و ممكن است از چند ثانيه تا چند ساعت ادامه يابد و سپس ناپديد شود. ميگرن ممكن است براي هر فرد يك بار در هفته و يك يا دو بار در سال اتفاق بيفتد و اغلب به صورت مورثي به افراد ديگر انتقال مي يابد.

مهمترين عامل بروز ميگرن در زنان ممكن است تغيير يا نوسان در ميزان هورمون استروژن باشد كه عموماً در سيكل عادات ماهانه، وقتي مقدار آن پايين مي آيد سردرد شروع مي شود. ميگرن معمولاً بين سنين 20 تا 30 سال اتفاق مي افتد كه به مرور زمان و با بالا رفتن سن بهبود مي يابد.

كودكان نيز دچار ميگرن مي شوند با اين تفاوت كه در آنها درد كانون مشخصي ندارد و پخش مي شود. ميگرن در كودكان ممكن است به صورت سردرد ظاهر نشود و با علائمي چون قولنج يا گاز معده، دردهاي شكمي دوره اي، استفراغ و گيجي همراه باشد.

عوامل متعددي در بروز ميگرن در افراد مستعد دخيل هستند از جمله: آلرژي ها، يبوست، استرس ، اختلال كاركرد كبد، بي خوابي مفرط و خواب زياد، تغييرات احساسي، تغييرات هورموني، نور شديد، نورهاي برق آسا، بي حركتي بدن، تغيير فشار هوا، مشكلات دهان و دندان و لثه.

كم شدن قندخون در ميگرن نقش بسزايي دارد. تحقيقات نشان داده است كه ميزان قندخون در طول حملات ميگرني در سطح پايين قرارداد كه باعث شدت درد مي شود. استعمال دخانيات به سبب داشتن نيكوتين و مونو اكسيدكربن موجود در دود سيگار در ايجاد سردرد مؤثر است.

غذاهاي گوناگوني نيز ممكن است به افزايش درد منجر شوند مانند: شكلات، مركبات، نوشابه هاي الكلي، غذاهاي مانده و نمك اندود شده، ترشي ها و مواد مخمر.

گياهاني كه خواص دارويي دارند مي توانند براي مبارزه با اين درد مفيد باشند. از جمله:

1- عصاره شيرين بيان كه موجب بالا رفتن انرژي شده و با كمك به از بين رفتن علائم آلرژي، باعث كاهش درد مي شود.

هشدار: روزانه و به طور مرتب بيش از 7 روز مصرف نشود. افراد داراي فشارخون مطلقاً مصرف نكنند.

2- گل گاو زبان باعث تخفيف درد مي شود.

3- مواد مفيد ديگر در معالجه ميگرن از قبيل بابونه ، نعناكوهي، اكليل كوهي ، سنبل الطيب ، پوست درخت بيد، افسنطين (در زمان حاملگي و به مدت زياد مصرف نشود) هستند.

بالا بردن درجه حرارت دست ها مي تواند از سردرد جلوگيري كرده و حمله را متوقف سازد. يك حمام آب داغ هم مي تواند مفيد باشد

توصيه ها

1- رژيم غذايي را انتخاب كنيد كه كم حجم و از نظر كربوهيدرات ها ساده و با پروتئين بالا باشد.

2- مغز بادام، شيره بادام، آب تره، شاهي، جعفري، رازيانه، سير، گيلاس، آناناس تازه را در رژيم غذايي خود بگنجانيد.

3- غذاهاي حاوي آمينواسيدتيرامين را كه شامل گوشت هاي مانده (كهنه ـ نمك اندود شده) انبه، موز، كلم، كنسرو ماهي، مواد لبني، بادمجان، گوجه فرنگي، سيب زميني، تمشك، آلو قرمز، مخمرها هستند و همين طور نوشابه هاي الكلي، شكلات، آسپرين و غذاهاي چاشني دار (ادويه جات) را از رژيم غذايي حذف كنيد.

4- از خوردن نمك، غلات، گوشت زياد، نان، حبوبات، غذاهاي چرب و سرخ شده بپرهيزيد.

5- غذا را به مقدار كم و با كيفيت بالا مصرف كنيد. بين وعده هاي غذا اگر ضرورت دارد غذاي مختصر مغذي براي كمك به تثبيت قندخون استفاده نماييد و هيچ وعده غذايي را حذف نكنيد.

6- با دندان پزشك خود براي معالجه هرگونه مشكل دهان و دندان ، لثه، عفونت يا هر مسئله ديگر مشورت كنيد.

7- نوشيدن قهوه را براي معالجه ميگرن امتحان كنيد. هنگام بروز هر علامت براي شروع حمله ميگرني 1 يا 2 فنجان قهوه غليظ نوشيده، سپس به يك اتاق تاريك برويد و در سكوت مطلق استراحت كنيد. براي اين كه اين نوع معالجه مؤثر واقع شود هيچگاه موادي كه حاوي كافئين است مصرف نكنيد.اگر دارويي براي اين كار مصرف مي كنيد حتماً با تجويز دكتر باشد.

8- از كشيدن سيگار و نشستن در محيط آلوده به دود سيگار جداً خودداري كنيد.

هنگام بروز هر علامت براي شروع حمله ميگرني 1 يا 2 فنجان قهوه غليظ بنوشيد، سپس به يك اتاق تاريك برويد و در سكوت مطلق استراحت كنيد. براي اين كه اين نوع معالجه مؤثر واقع شود هيچگاه موادي كه حاوي كافئين است مصرف نكنيد. اگر دارويي براي اين كار مصرف مي كنيد حتماً با تجويز دكتر باشد.


ملاحظات

1- استفاده مكرر از مسكن هاي موجود ممكن است احتمال حملات ميگرن را افزايش دهد.

2- طبق مطالعات گزارش شده وقتي غذاهاي آلرژي زا از برنامه غذايي مبتلايان به ميگرن حذف شد، 93 درصد آنها تسكين يافتند.

3- دردهاي ميگرني در زنان ممكن است به علت تغييرات هورموني در طول سيكل عادت ماهانه باشد و بعد از اتمام دوره معمولاً به تدريج كاهش مي يابد.

4ـ سرد شدن دست ها و كم شدن درجه حرارت قبل از حمله ميگرني علامت هشدار انقباض رگ هاي خوني و شروع درد است.

بالا بردن درجه حرارت دست ها مي تواند از سردرد جلوگيري كرده و حمله را متوقف سازد. يك حمام آب داغ هم مي تواند مفيد باشد.

5ـ موسيقي مي تواند كمك مؤثري در كاهش درد ميگرني باشد.

6ـ بسياري از مبتلايان به ميگرن به اين نتيجه رسيدند كه به طور مرتب و دائمي از مسكن هاي موجود استفاده كنند. ابتدا درد به دارو جواب مي دهد ولي پس از مدتي دوباره برمي گردد و شخص را وادار به مصرف بيشتر دارو مي كند.هرچه مقدار دارو بيشتر مي شود درد شديدتر مي گردد. اگر فكر مي كنيد سردرد شما نياز به دارو دارد حتماً با تجويز اين كار را انجام دهيد.

7- طبق يك مطالعه در يكي از دانشگاه هاي انگليس بر روي افرادي كه از گل گاوزبان استفاده كردند مشخص شد كه آنها به طور متوسط 24درصد كمتر از افرادي كه از اين گياه استفاده نكردند دچار حملات ميگرني شدند و استفراغ آنها نيز- بدون هيچ گونه عوارض جانبي- كاهش پيدا كرد.

8ـ دارويي كه به طور معمول توسط پزشكان تجويز مي شود آرگوتامين است كه مي تواند اعتيادآور باشد و نبايد بيشتر از 2 روز در هفته مصرف شود. داروي ديگر سوماتريپ تان (IMITREN) كه براي حمله هاي ميگرني شديد استفاده مي شود كه باعث بالا بردن سروتونين در مغز مي شود. طبق مطالعات كلينيكي 82 درصد افرادي كه از اين دارو استفاده مي كنند در طول 2 ساعت وضعيت بهتري پيدا مي كنند. اين دارو به صورت تزريقي مصرف شده و داراي عوارض جانبي گيجي، خواب آلودگي، بي قراري و نگراني است كه براي همه افراد مناسب نيست زيرا باعث انقباض شرياني مي شود. افرادي كه ناراحتي هاي قلبي دارند بايد از مصرف اين دارو خودداري كنند و همين طور ممكن است باعث بالا رفتن فشارخون شود و براي افرادي كه از فشارخون رنج مي برند تجويز نمي شود.

9ـ از داروهاي ديگري كه گاهي تجويز مي شود آمي تريپ تيلين، ديازپام، و پروپرانولول است كه بيشتر براي پيشگيري استفاده مي شود تا درمان.

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387ساعت   توسط یدی  | 

کاش می شد که کسی می آمد

این دل خسته ی ما را می برد

چشم ما را می شست

راز لبخند به لب می آموخت

کاش می شد که کسی می آمد

باور تیره ی ما را می شست

و به ما می فهماند

دل ما منزل تاریکی نیست

اخم بر چهره بسی نازیباست

بهترین واژه همان لبخند است

که ز لب های همه دور شده است

کاش می شد که به انگشت نخی می بستیم

تا فراموش نگردد که هنوز انسانیم

قبل از آنی که کسی سر برسد

ما نگاهی به دل خسته ی خود می کردیم

شاید این قفل به دست خود ما باز شود

کاش در باور هر روزه ی مان

جای تردید نمایان می شد

 و سوالی که چرا سنگ شدیم

 و چرا خاطر دریایی مان خشکیده است

کاش میشد که شعار

جای خود را به شعوری می داد

کاش پیدا می شد

دست گرمی که تکانی بدهد

تا که بیدار شود خاطره ی آن پیمان

و کسی می آمد و به ما می فهماند

از خدا دور شدیم

. . . کاشکی

کاشکی واژه ی درد آور این دوران است

کاشکی جامه ی مندرس امیدی است

که تن حسرت خود پوشاندیم

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387ساعت   توسط یدی  | 

آبی تر از آنیم که بی رنگ بمیریم

از شیشه نبودیم که با سنگ بمیریم

تقصیر کسی نیست که اینگونه غریبیم

شاید که خدا خواست که دلتنگ بمیریم

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387ساعت   توسط یدی  | 

سالها رفت وهنوز
يک نفر نيست بپرسد از من
که تو از پنجره عشق چه ها مي خواهي
صبح تا نيمه شب منتظري
همه جا مي نگري
گاه با ماه سخن مي گويي
گاه با رهگذران
خبر گمشده اي مي جويي
راستي گمشده ات کيست؟کجاست؟
صدفي در دريا است؟
نوري از روزنه فرداهاست
يا خدايي است که از روز ازل پنهان است؟
بارها آمد و رفت
بارها انسان شد
وبشر هيچ ندانست که بود
خود او هم به يقين آگه نيست
چون نمي داند کيست
چون ندانست کجاست
چون ندارد خبر از خود که
خداست.

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387ساعت   توسط یدی  | 
 
  بالا  


www.irLearn.com