|
غربت نامه
|
||
|
تومیپرسی زمن حال دل غمدیده ات چون شد..........دلم شدخون وخون شدآب وآب ازدیده بیرون شد |
باید از جان گذرد هر که شود مایلشان
روزی که سرشتند زگل پیکرشان
سنگ اندر گلشان بود همان شد دلشان
*****
خوشا مرغی كه در كنج قفس با یاد صیادش
چنان خرسند بنشیند كه پندارند آزادش
نمی گویم فراموشش مكن ، گاهی به یادآور
اسیری را كه می داند نخواهی رفت از یادش
******
نمی گیرد کسی جز غم سراغ خانه ی ما را
به زحمت جغد پیدا می کند ویرانه ی ما را
از آن شادم که می آید غمش هر شب به بالینم
چه سازم گر که غم هم گم کند کاشانه ی ما را
|
|